امروز که داشتم نوشته هامو می خوندم دیدیم همش حرفای تکراری ، دلم می خواد انقدر سطحی فکر نکنم ، دلم می خواد حرفایی هم نزنم که هیچکی نفهمه...کاش می تونستم نگاهم رو باز کنم...همه چیز رو با دیدی دیگه ای ببینم...کاش می تونستم حرفایی رو بزنم که هیچ کسی نزده...یه جور ابداع...نوآوری برای خودم ، برای دل خودم.خسته شدم از بس نالیدم از این و از اون...گرچه این بلاگ رو ساختم تا بتونم درد و دلایی که نیمی تونم به کسی بزنم رو اینجا بزنم اما دیگه واسم خسته کننده شده.

دوست دارم خودم نباشم...یکی دیگه بشم ...یه ادم عاقل که می تونه از نوک دماغش انوتر هم ببینه.

دوست دارم کسی باشه تا فراتر از هر چیزی که اجازه حرف زدن رو ازم میگیره سرم رو روی شونه هاش بزارم و هرزگاهی با خیال راحت گریه کنم.دلم از روزهای تکراری ، کارای تکراری گرفته.روزهایی که هر شب سرت رو بالیشت خودت بزاری و به یاد خیلی چیزها یا گریه کنی یا بخندی و اخر هم بخوابی ,فردا که شد روز از نو روزی از نو...

                                                                                دوست دارم های من  ادامه دارد.....